پنجشنبه گذشته نشستی با عنوان <اسلام و علوم اجتماعی> در موسسه معرفت و پژوهش با سخنرانی دكتر سارا شریعتی برگزار شد. در این نشست كه با حضور سروش دباغ- مسوول موسسه معرفت و پژوهش- هادی خانیكی و احسان شریعتی برگزار شد، سارا شریعتی به نگاههای مختلف به علوم مدرن از سوی بزرگان دین اسلام در زمان حال پرداخت و نیز درباره نسبت اسلام با علومی مانند فلسفه و علوم اجتماعی سخن راند. آنچه در پی میآید، گزارش این نشست به همراه پرسش و پاسخ پایانی سروش دباغ و هادی خانیكی با سارا شریعتی است. شریعتی در ابتدای این نشست با بیان اینكه موضوع رابطه اسلام با علوم اجتماعی امروز به شكل جدی مطرح است اما كمتر به ظرایف آن پرداخته میشود، گفت: <این موضوع بیشتر جنبه سیاسی پیدا كرده است. هر از چند گاهی كه به نشریات و روزنامهها مراجعه میكنیم جملاتی را از جانب مسوولان با این مضامین میبینیم كه جامعهشناسی علمی سكولار است، علم جوامع غربی است، دردسرساز است و باید تكلیفش را مشخص كرد. از جانب مخالفان هم البته دفاع از جامعهشناسی و علوم اجتماعی مطرح میشود.> وی با اشاره به اینكه سعی دارد در این باره طرح مساله كند و سوالهای مختلف در این زمینه را عنوان كند، در تشریح <اسلام> گفت: <معمولا وقتی كلمه اسلام را به كار میبریم، كسی نمیپرسد كه منظور از آن چیست، چون اصل بر این است كه مفهوم آن را همه میدانند. یك سوءتفاهم عمومیتیافتهای در این باره وجود دارد كه هر كس از منظر خودش به آن نگاه میكند. درواقع الان واقعیتی از اسلام داریم كه یكپارچه نیست بلكه متكثر است.>
استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران با تاكید بر اینكه وقتی از اسلام صحبت میكند، منظورش واقعیت جامعهشناختی اسلام است، در این باره توضیح داد: <این واقعیت جامعهشناختی هم دربرگیرنده اسلام در كشورهای اسلامی است، هم دربرگیرنده مسلمانان در كشورهای اروپایی. همه نوع مسلمان را دربرمیگیرد؛ بنیادگرا، رفرمیست یا بیاعتنا نسبت به دین.>
شریعتی با بیان اینكه نسبت اسلام و علوم اجتماعی را در دو برش تاریخی و كنونی میتوان بررسی كرد، گفت: <سوال من این است كه چرا در تاریخ اسلام برخلاف رشتههایی مانند فلسفه كه به عنوان یكی از روشهای شناختی مسلمانان شناخته و تملك شده است، علوم اجتماعی با مقاومت مسلمانان روبهرو است؟ اگر صرفا منشاء علوم اجتماعی، یعنی غرب، حاصل مخالفت است، میدانیم كه فلسفه هم میراث یونان و غرب است. در نتیجه با طرح این سوال میتوان نگاهی اجمالی به تاریخ علوم انسانی در اسلام داشت.> سخنران نشست <اسلام و علوم اجتماعی> با اشاره به پیدایش علم جامعهشناسی گفت: < تنها علمی كه یك مسلمان را به عنوان موسس آن یاد میكنند جامعهشناسی است و ابنخلدون اگر جامعهشناس نیست، حداقل پایههای تفكر جامعهشناسی دارد و میگویند جامعهشناسی یا فلسفه تاریخ را ابن خلدون بنیان گذاشته است. گرچه ابنخلدون ظهور كرد اما آرای او هیچ دنبالهای پیدا نكرد و سنتی پدید نیامد. حتی كتابش هم قرنها بعد كشف و ترجمه شد.>
علوم انسانی و تاریخ استعمار
او در تشریح دوره تاسیس علوم انسانی از قرن ۱۸ به بعد گفت: <دوره تاسیس علوم انسانی با دوره استعمار همزمان است. شرقشناسان اولین كسانی هستند كه وارد كشورهای مستعمره میشوند و علوم انسانی را وارد این كشورها میكنند و امروز اولین اتهام انسانشناسی این است كه انسانشناسان به عنوان نمایندگان استعمار به كشورها رفتند تا آنها را بشناسند و این شناخت را در خدمت استعمار قرار بدهند. در نتیجه در دوره دوم با كمك استعمار، علوم انسانی وارد كشورهای اسلامی میشود. اولین واكنش نسبت به این موضوع واكنش تملك است و از این علوم مثل علوم طبیعی و دقیقه استقبال میشود. واكنش بعدی كه جدیتر است و اكثریت هم هست، واكنش مقاومت است، البته این مقاومت به خاطر خود علوم نیست بلكه به خاطر این است كه این علوم را غرب استعمارگر آورده است و در نتیجه این دانش را در خدمت غرب استعمارگر میدانستند.> وی با اشاره به سالهای ۱۹۷۰ میلادی و اینكه خیلی از اتفاقات تعیینكننده مثل جنبشهای اجتماعی، جنبش فمینیسم و انقلاب ایران در این سالها رخ داده است، گفت: <خیلیها معتقدند چون در دهه ۱۹۷۰ جنبشهای رهاییبخش به نتیجه رسیدند، پس باید آزادی از علوم دستاورد استعمار هم رخ بدهد. این عده معتقدند باید آن دانش را زمینهمند كرد و این رویكرد البته بیشتر از جانب پسااستعمارگران مطرح شد و این جریان در هند و بنگلادش تاریخنگاری جدیدی را شروع كرد. متفكران چینی گفتند كه جامعهشناسی محصول انقلاب صنعتی و سرمایهداری بوده اما ما اصلا با كاپیتالیسم آشنا نیستیم و از بدو تولد مساله ما كمونیسم است بنابراین نمیتوانیم بحثهای ماركس و انگلس و وبر را بگیریم؛ لذا باید جامعهشناسی كمونیسم را مطالعه كنیم. در آفریقا مساله اصلی مردم موضوع نژاد و رنگ پوست بود و آنها گفتند ما باید جامعهشناسی را بهگونهای مطرح كنیم كه مساله آن حذف نژاد باشد. به نوعی هر كس یك موضوع را در حوزه خودش تشخیص داد و پیرامون آن مطالعه كرد و اسم این كار را هم زمینهمند كردن مطالعات جامعهشناسی گذاشتند.> او با بیان اینكه در ایران هم باید دید كه مساله اصلی جامعهشناسی چیست و سپس آن را تحلیل كرد و گفت: <پس از شكلگیری رویكرد زمینهمند كردن مطالعات نكته دیگر این است كه این زمینهمند كردن صرفا نباید متوجه واقعیت سیاسی یا تاریخی باشد، بلكه باید واقعیت فرهنگی را در نظر گرفت. آنهایی كه بر واقعیت فرهنگی تاكید كردند، در حوزه كشورهای اسلامی موضوع اسلامیزاسیون علوم اجتماعی را مطرح كردند مانند حسین العطاس كه در سال ۱۹۷۰ در كنفرانس مكه برای اولین بار این موضوع را عنوان كرد و گفت ما جوامع اسلامی باید اسلام را در مركز مطالعات خود قرار دهیم.>
وی با اشاره به مطرح شدن هر چند وقت یك بار این موضوع در جوامع و اینكه بحث اسلامی كردن علوم همواره در حد یك طرح آن هم با اغراض سیاسی بوده، اظهار كرد: <اینكه اسلامی كردن چه معنایی میدهد كمتر مورد توجه قرار گرفته، اما مهم این است كه چه عواملی مانع شكلگیری علوم انسانی در جوامع اسلامی میشود. این مقاومت در مقابل علوم اجتماعی فقط مخصوص ایران نیست و در همه كشورهای اسلامی مشاهده میشود. بسیاری از متفكران مسلمان نسبت به غفلت كشورهای اسلامی از علوم اجتماعی تذكر دادهاند.>
اسلام و مدرنیته
شریعتی در ادامه گفت: <دلیل دیگر مقاومتدر نسبت علوم اجتماعی و مدرنیته جستوجو میشود. علوم اجتماعی فرزند مدرنیته است؛ مدرنیتهای كه با مفاهیمی مثل عقلانی شدن و جهانیسازی پیوند خورده است و طبیعتا در كشورهای اسلامی مقابل این مفاهیم مقاومتهایی وجود دارد. انسانسازی و انسانمحوری باید نسبت خود را با مفهوم خدا و خدامحوری تعریف كند. آیا انسان میخواهد خودش را جانشین خدا كند؟ آیا میخواهد همه چیز را عقلانی كند؟ استدلال آنها این است كه علوم انسانی میخواهد همه مفاهیم قدسی را نسبی كند و وقتی چیزی نسبی شد، شكننده و مستهلك میشود و بعد هم از بین میرود؛ آنها پروتستانیسم را شاهد مدعای خود میآورند و میگویند، پروتستانیسم با عقلی كردن و فردی كردن همراه بود و این كار را به جایی رساند كه مشكل پروتستانها در قرن بیستویكم مشكل غیبت نداشتن در جامعه مدرن بود؛ فرهنگ پروتستان چنان با فرهنگ مدرن درآمیخته شد كه قابل تفكیك نبود.>
وی مدرنیته را دومین عامل مخالفتهای كشورهای اسلامی با علوم انسانی خواند و ادامه داد: <علوم اجتماعی به یك معنا سوغات استعمار بود و در نتیجه چون آورنده آن غرب استعمارگر بود، مسلمان نسبت به آن مشكوك بودند. یك دلیل دیگر هم البته خود <دین> بود. دین همیشه تنشی را با علوم اجتماعی تجربه كرده است. تصویر ذهنی این است كه اگر به علوم اجتماعی امكان رشد بدهیم، دیگر از دین اثری باقی نمیماند. ضمن اینكه علوم انسانی دعوی دارد و مثل علومی نیست كه متواضع باشد، در نتیجه در رقابت با دین است. یكی از استدلالهای مخالفان علوم انسانی هم این است كه بنیانگذاران این علوم، دین و ایمان درستی نداشتهاند و شاید اصلا دین نداشتند، مثل <ماركس>، <وبر> و <دوركیم.> در ایران برای آنها پرونده سیاسی هم درست كردهاند و گفتهاند كه اینها یهودیاند و شاید تاسیس علم جامعهشناسی توطئه یهود بوده است>!
اسلام، سرفصل علوم اجتماعی
شریعتی با بیان اینكه در قرن بیستم یك جهش جدی بین رابطه علوم اجتماعی و اسلام به وجود آمده و این جهش را به این ترتیب میتوان دید كه امروز اسلام دیگر موضوع مطالعه شرقشناسان نیست، بلكه یكی از سرفصلهای علوم اجتماعی است، اظهار كرد: <در فرانسه امروز وقتی بخواهید علوم اجتماعی بخوانید، حتما یكی از سرفصلهای دروس آن اسلام است. امروز حوزههایی مانند مطالعات زنان و مطالعات فرهنگی در علوم انسانی وجود دارد و یكی از این حوزهها هم مطالعات اسلامی است كه در خیلی از نهادهای دانشگاهی شكل گرفته است. حتی از اسلامیسم به عنوان یكی از جریانات اخیر حوزههای اجتماعی همپای فمینیسم و اكولوژیسم یاد میشود. امروز كسی كه علوم اجتماعی میخواند حتما جایی با مساله اسلام مواجه میشود. در حوزه زنان هم جهشی جدی بین رابطه اسلام و علوم اجتماعی دیده میشود. الان بین مسلمان با اسلامیسم، اسلامیته و اسلام فوبیا تفكیكهای دقیقی انجام شده و فرهنگ وسیعی به وجود آورده است. تقسیم هم زمانی رخ میدهد كه واقعیت متكثر میشود و هنگامی كه واقعیتی به وجود آمد باید نامی برای آن داشت.>
او با تاكید بر اینكه این جهش در حوزه علوم سیاسی و اسلام بهوجود آمده و كتابهایی درباره بنیادگرایی و رادیكالیسم و یازده سپتامبر نوشته شده است، افزود: <واقعیت سیاسی اسلام دچار یك جهش اساسی شده است. یعنی موضوع یازده سپتامبر، انقلاب ایران، موضوع فلسطین، بنلادن و از این جمله باعث شده كه مباحث سیاسی اسلام پررنگ شود. همچنین جهشی جمعیتی در اسلام بهوجود آمده و نسلی در كشورهای اسلامی بهدنیا آمده كه نه استعمار را شناختهاند و نه جنبشهای رهاییبخش را. كشورهای اسلامی جوان هستند. دیگر اینكه امروز واقعیت اسلام از عرب بودن فاصله گرفته و آسیایی شده است. بهطوری كه ۵ كشور اول پرجمعیت مسلمان، آسیایی هستند و نه عرب. همچنین كشورهای تعیینكننده در حوزههای فكری مسلمانان هم عرب نیستند، مانند ایران، تركیه یا پاكستان.>
سخنران نشست اسلام و علوم اجتماعی به مساله مهاجرت و تاثیر آن در تغییر واقعیت جامعهشناختی اسلام اشاره كرد و ادامه داد: <الان در همه كشورهای اروپایی اقلیت قابل ملاحظهای از مسلمانان وجود دارد. فرانسه، آلمان و انگلیس كم و بیش مسلمان دارند و تاثیرگذار هستند.> اصطلاح <پراكندگی> امروز درباره مسلمانها هم به كار میرود، مانند آنچه پیش از این درباره یهودیان مطرح میشد، یعنی اسلام دیگر محصول یك دولت و ملت و منطقه جغرافیایی نیست، بلكه یك واقعیت پخششده در جهان است.>
او با بیان اینكه پدیده جهانی شدن تفاوت فرهنگی و نسبیت فرهنگی بهوجود میآورد و به شكل افقی همه فرهنگها را به هم نزدیك میكند كه دهكدهای كوچك بهوجود بیاورد، گفت: <این كار البته متمایز كردن و هویتگرایی را هم تقویت میكند كه در این میان یكی هم هویتگرایی مسلمانان است. اسلام به یك مرجع هویتی تبدیل شده است و یك مطالعه در فرانسه نشان میدهد كه پدیده مسلمان شدن یك پدیده جوان و زنانه است. چنانچه جوان نسل سومی كه از استعمار و گذشته چیزی نمیداند، به اسلام بهعنوان یك هویت روی میآورد.>
وی ظهور پدیده اسلام اروپایی و آمریكایی را هم از دلایل این جهش خواند و گفت: <منظور از اسلام آمریكایی، اسلام آمریكاییهایی است كه مسلمان شدهاند و همینطور است اسلام اروپایی.
امروز در فرانسه كسانی هستند كه مسلمانند و نمیتوان به دلیل تفاوت ملیتشان اسلامشان را زیر سوال برد، در نتیجه اینها باید بیندیشند تا اسلام خودشان را بر زیست فكری خود منطبق كنند.>
او در ادامه با تاكید بر اینكه واقعیت اسلام در قرن بیستم توانسته بر عموم اجتماعی تاثیر بگذارد، گفت: <پایتختهای علوم اجتماعی فرانسه، آلمان و آمریكا هستند و امروز اسلام بهعنوان یكی از مولفههای حیات اجتماعی در این كشورها است، یعنی یك جامعهشناس فرانسوی هر وقت بخواهد به واقعیت جامعهشناختی جامعهاش بیندیشد باید حتما اسلام را در نظر بگیرد، چون بخشی از افراد جامعهاش مسلمان هستند و در نتیجه این حضور مسلمانان در پایتختهای علوم اجتماعی به شدت در علوم اجتماعی تاثیر گذاشته است.>
استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران در ادامه با بیان اینكه علوم اجتماعی امروز دیگر از آن تهمت كه میخواهد جانشین دین شود عبور كرده است، ادامه داد: <امروز علم تنها ابزار شناخت است و همه علوم هم مطرح میكنند كه برای شناخت واقعیات كافی نیستند و به همه رشتهها نیاز داریم. دیگر اینكه واقعیت اجتماعی پیچیدهتر از آن است كه با یك رویكرد بتوان آن را تحلیل كرد، بنابراین همه رشتهها به محدودیتهای خود توجه دارند و هر كس میداند كه نمیتواند با همه چیز فقط برخورد كاركردی داشته باشد. پس باید یك تحول جدی بین نسبت اسلام و علوم اجتماعی رخ دهد.>
او افزود: <علوم اجتماعی هم میتواند به اسلام كمك كند. طارق رمضان معتقد است باید از علوم اجتماعی اعاده حیثیت شود، چراكه علوم اجتماعی میتواند در یك تعریف سلبی از اسلام به ما كمك كند و بگوید كه چه چیزی اسلام نیست. چیزی كه ما بیرون میبینیم ربطی به اسلام ندارد، بلكه یك چیز قومی و فرهنگی است و متن و قرآن وقتی در زمینه مینشیند شناسنامهدار میشود و از طبقه اجتماعی و سنت و قومیت تاثیر میپذیرد. اینجاست كه علوم اجتماعی میتواند به من بگوید در اسلام ایرانی چه چیز به ایرانی بودن ربط دارد، چه چیز به سنت، چه چیز به ذوق و سلیقه و چه چیز به اسلام.>
وی با تاكید بر اینكه در این ماجرا ایران میتواند نقش بسیار تعیینكنندهای داشته باشد، اما در این پرونده هم طبق معمول ایران جزو آخرین كشورها است، اظهار كرد: <من در همه تحقیقاتم هر چه پیدا میكنم از آمریكا و فرانسه و آلمان و ایتالیاست و هیچ چیز در ایران نیست. در ایران ما محدود به دو رویكرد هستیم؛ یك بخش میگوید باید اسلامی كرد و یك بخش هم میگوید نباید اسلامی كرد.
در ایران كمترین توجه به واقعیتهای جامعهشناختی اسلام وجود دارد، در حالیكه بیشترین كنجكاوی را درباره پروندههای شخصی و نامههای عاشقانه میبینیم. ما باید بدانیم كه در چه موقعیتی هستیم، در حالیكه كوچكترین كنجكاویای نسبت به مسلمان بودن ما در حوزه جهانی حتی از طرف روشنفكران ما وجود ندارد. از جانب مسوولان هم واقعیت اسلام فقط یك واقعیت سیاسی است و در نتیجه آنها به تحولات بهوجود آمده توجهی ندارند.>
شریعتی با تاكید بر اینكه مهمترین واقعیت جامعهشناختی اسلام برای ایرانیان واقعیت سیاسی آن است، افزود: <این واقعیت سیاسی جدیترین مانع مطالعات جامعهشناختی اسلام است. به همین دلیل است كه میبینیم به شكل پارادوكسیكالی مملكتی كه خودش را اسلامی میداند و در و دیوارش پر از دلالتهای اسلامی است و اسلام در همه جای آن نمود دارد، درسهایی مانند جامعهشناسی اسلام در آن وجود ندارد، هرچند اسمهای آن هست اما محتوای آن نیست و من نگرانم كه در این بخش هم ایرانیان به مترجمانی فداكار تبدیل شوند>!
حمید رضایی