یک دشت بزرگ بود. دشت نه، کویری فراخ که تا چشم کار می کرد نخل های سوخته و بی بار بود و کپر های محقر. کپر ها را از شاخه و برگ همان نخل ها ساخته بودند و کف بعضی، زیلویی مندرس بود و کف بیشترها همان زمین خشکیده وصله بسته. اینها «خانه» بود؛ خانه یی برای ۴ نفر، ۷ نفر، ۱۲ نفر و... سیم های برق که در هوا معلق مانده بود تنها نشانه یی از زندگی شهرنشینی بود.
در آن وسعت داغ و تفتیده، دمای هوا به ۵۰ درجه می رسید و یک لحظه که بی حواس گیره فلزی خودکار را لمس کردم، خودکار را به زمین انداختم. افتاد. آن گیره کوچک از داغی هوا به درجه اشتعال رسیده بود و آن آدم ها در همین هوا، در همین هوای داغ نفس می کشیدند و روز را به شب می رساندند. بچه هایشان با پای برهنه روی زمین کویر می دویدند و راه می رفتند و زن هایشان دبه های ۲۰ لیتری آب را از موتور آب روی سر می گرفتند و یک کیلومتر پیاده برمی گشتند تا آب را در بشکه یی که گونی پیچ شده بود خالی کنند و آبی برای خوردن داشته باشند.
یخچال و اجاق گاز و سایر اسباب ضروری زندگی در این کویر ترک بسته، مفهومی برای حضور نداشت. یک چراغ پیک نیکی و چند دست رختخواب و شاید یک تلویزیون و یک کمد رنگ ریخته که فقط یک چارچوب دردار بود، تمام وسایلی بود که آن فقرزدگان را به ادامه زندگی پابند کرده بود. هر روز دلخوش داشتند که فردا روز بهتری باشد و کمکی برسد از محلی که نمی دانستند کجاست. کپر نشینان کهنوج از صدقه مستمری ناچیز سازمان بهزیستی و کمیته امداد نفس می کشیدند. کهنوج کجا بود؟
۲۵۰ کیلومتر راه داشت تا سیستان و ۱۸۰ کیلومتر راه داشت تا هرمزگان و ۳۵۲ کیلومتر راه بود تا کرمان. جایی که کپر نشینانش سراسر حسرت بودند؛ حسرت یک جرعه آب خنک، حسرت یک بستر نرم و بی پستی و بلندی، حسرت پوشاک نو و یک وعده غذای سیر، حسرت خوشبختی و حسرت زندگی در معنای واقعی آن. هر جمله یی که بر زبان می آوردند حکایتی بود از نداشتن ها و نخوردن ها و نبودن ها و هر جمله یی که بر زبان می آوردند گردن ما از شرم کج تر و کج تر می شد و طاقت می برید از دیدن آن همه فقر که ناخواسته و بی انصاف گلویشان را می فشرد. از کپر نشینی مثال زدند که زن و شوهر و پنج فرزند علیل شان زیر یک کپر زندگی می کنند.
پشت نخلستان سوخته، کپری غریب افتاده بود. برخلاف بقیه کپرها که چندتایی کنار هم بودند و یک جوری همدیگر را همسایه صدا می زدند. زیر شاخه های درهم تنیده نخل، زیلویی پهن بود و پنج انسان کنار هم روی زیلو افتاده بودند. «افتادن» مناسب ترین واژه بود برای آنچه می دیدم چون آن پنج نفر معلول ذهنی و جسمی بودند؛ پنج گیاه زنده. لبخندی که روی پهنای صورت کج و کوله می شد تنها نشان حیات آن پنج انسان بود. مادر «دختربس» ۴۰ ساله بود و پدر ۶۲ ساله. هر دو پیر و بیمار و درهم شکسته و فقط آن دو می دانستند کدام یک از این پنج موجود افتاده بر زیلو دخترند و کدام پسر. «کلثوم - ۱۳۶۴، زهرا - ۱۳۶۳، فاطمه - ۱۳۷۰، حسین - ۱۳۶۱، سعید ۱۳۶۹».
روی گاز پیک نیکی گوشه زیلو قابلمه یی بود و داخل قابلمه، ته مانده غذایی که خورده بودند؛ مخلوطی از برنج و سیب زمینی. تنوع این غذا، بعضی روزها با گوجه فرنگی به جای سیب زمینی، رنگی دیگر می گرفت و دیگر هیچ.
بنفشه سام گیس |