موسیقیدانی در ارمنستان زندگی می کرد که کارش ساززدن بود. از صبح تا شب در خانه می نشست و با ویولن سلش فقط یک نت را می زد و تکرار می کرد. همسر او به ستوه آمده بود و هر روز خسته تر از دیروز سعی می کرد از راه یافتن صدای ساز او که جز همان یک نت نبود به گوش هایش جلوگیری کند. یک روز در شهر خبر پیچید که دسته ای ویولن سل نواز به شهر آمده اند و قرار است در میدان اصلی برنامه اجرا کنند. زن به همسرش خبر داد و راهی میدان اصلی شد. کنسرتی بود که در آن سازها غوغا می کردند و لحظه ای قرار نداشتند. دست های نوازندگان برخلاف شوهرش روی ساز ثابت نمی ماند، به تندی حرکت می کرد و نت های بی شماری را به اجرا در می آورد. زن از این همه تحرک و صدا به هیجان آمده بود. بعد از پایان کنسرت به خانه برگشت و برای همسر ویولن سل نوازش تعریف کرد که آن نوازندگان چه کردند و چه تحرکی داشتند و دستانشان روی دسته ساز مرتب بالا و پایین می رفت، گفت؛ کاش تو هم مثل آنها ساز می زدی. مرد نوازنده جواب داد؛ آنها دنبال همین یک نتی می گردند که من می زنم.
این داستان را محمدرضا لطفی تعریف کرد و دستی به سازش کشید که کنار او روی مبل آرام خوابیده بود. در خانه لطفی که نور ملایم آباژورها، تاریکی شب را شکوهی دیگر می بخشید، همه چیز حکایت از سکون و سکوتی داشت که نوازنده بزرگ ما را قبل از کنسرت در خود حل می کند. شمع های روی میز، گل های شناور در تنگ شیشه ای پر از آب، پنجره ای با پرده های گشوده که از تهران تابلویی غرق در نور ساخته بود و همسری هنرمند که مشتاقانه در انتظار دیدن لطفی بر روی صحنه است. آرامش لطفی، فردا شب تبدیل به خروش می شود و کاخ نیاوران را در می نوردد. او بعد از ۲۴ سال دوباره درایران به روی صحنه می رود و با سازش حالی دیگر خلق می کند.
● شما از بدو ورود به ایران مباحثی را مطرح کردید که واکنش های مختلفی به دنبال داشته و بعضاً این واکنش ها تند بوده است. شما با چه هدفی از شیوه کمانچه نوازی و چگونگی آموزش موسیقی انتقاد کردید و آیا انتظار چنین واکنش هایی را داشتید؟
من اگر می خواستم، می توانستم در ایران مباحثی را مطرح کنم که بتواند همه را درگیر کند و به مطبوعات بکشاند. مباحث بسیاری وجود دارد که بنا به دلایلی در صنف خودم به علت احترام گذاشتن به موسیقی و موسیقیدان آنها را اصلاً مطرح نکرده ام. موضوعاتی که درباره آنها نوشته ام، چیزی نبود که بخواهد واکنش و بحث و نظر به وجود بیاورد. اگر در چند مورد مثل کمانچه صحبت هایی را مطرح کرده ام این صحبت ها را به مطبوعات نکشانده ام. حرف هایم را در بروشوری و برای تعداد خاصی از علاقه مندان گفته ام که از سوی عده ای دیگر پخش شده و واکنش ایجاد کرده است. عقیده کلی من این است که بحث در حوزه فرهنگ و تاثیرش بر جامعه و دولت و حکومت ها باید ایجاد واکنش کند. فرهنگ موقعی حرکت می کند و پویاست که بتواند نظرات یک اندیشمند و هنرمند را در بیرون از ذهن او با آزادی کامل منتشر کند؛ تریبون آزادی که افراد در تخصص های مختلف بتوانند در چارچوب اخلاق حرفه ای در آن بحث کنند.
پس می شود نتیجه گرفت که شما این مباحث را برای مخاطبان خاص مطرح کرده بودید و این مخاطبان طبعاً اهل موسیقی و دوستداران این هنر هستند؛ کسانی که اثر «خموشانه» را می خرند و گوش می کنند.
بله. نظراتم را در بروشور «خموشانه» برای کسانی که می خواهند درباره کمانچه بدانند، نوشته ام. کار عجیبی هم نکرده ام و در همه جای دنیا انتشار نظرات صاحب اثر در بروشور آلبوم مرسوم است.
● آیا انتظار چنین واکنش هایی را داشتید؟
من اصلاً به واکنش فکر نکردم. عقیده ای داشتم و عقیده ام را هم در اثری که متعلق به خودم است و خودم آن را منتشر کرده ام، گفته ام. فکر می کنم این حق را داشتم.
● شما فرمودید که در حوزه فرهنگ باید اندیشه و نظرات با آزادی بیان شوند. چرا این مباحث را به جای چاپ در بروشور سی دی به صورت گسترده تر مطرح نکردید؟
ببینید یک قانون داریم و یک سنت. سنت اهل موسیقی، توانایی شنیدن انتقاد و نظر را در حرفه خود ندارد. جنبه فرهنگی وجود ندارد و به همین دلیل واکنش ها، واکنش های تند، بی رویه و نسبتاً غیرمنطقی است. اگر موزیسین برخورد منطقی کند و جواب نقد مرا بدهد، باعث خوشحالی من است اما چون می دانم میزان این جنبه چقدر است، حتی سعی کرده ام در مصاحبه هایم صحبت هایی نکنم که باعث رنجش و واکنش هایی شود تا همین حداقل ارتباطی که بین موسیقیدان ها وجود دارد و در کم رنگ ترین حد ممکن است، به زیر صفر برسد. این بحث ها نباید فقط در سطح مطبوعات مطرح شود، بلکه باید میزگردهایی ترتیب داد و این نظرات را در دانشگاه ها هم مطرح کرد تا آدم ها بنشینند و در یک محیط صلح آمیز با هم بحث کنند و مخاطبان هم گفت وگوی هنرمندان را بشنوند. این باعث تحرک و گفت وگوی مثبت می شود.
من علاقه مند بودم در چنین فضاهایی حرف هایم را بزنم نه مثلاً در روزنامه ها که گاهی جای چنین بحث هایی نیست و مخاطبان آن کمتر موزیسین ها هستند.
به هر حال موسیقیدان ها هم باید آمادگی شنیدن چنین نظراتی را داشته باشند. وقتی شما پس از انتشار مقاله ای کوتاه که در بروشور «خموشانه» منتشر شد، با موج مخالفت برخی از موسیقیدانان روبه رو شدید، چطور انتظار دارید که این نظرات در میزگردها یا حتی روزنامه ها مطرح شود؟ بعد از چندین سال موسیقیدانی در مقاله خود از چند موسیقیدان دیگر نام برد و مسائلی را درباره آنها مطرح کرد. در حالی که این مرسوم نیست و آنقدر انتقادات کلی است که می شود گفت طرف خطابی ندارد.
این همان سنتی است که من از آن حرف می زنم. از ۱۰ یا ۱۲ سال پیش سنتی در اهل موسیقی جاافتاده که می خواهم از آن حرف بزنم و امیدوارم دوباره موجب کدورت نشود. مساله شغل و درآمدزایی و آموزش مطرح است. من راجع به آقای فرج پوری آن مطلب را نوشتم به این دلیل که شاگردم است و دوستش دارم و همین طور آقای کلهر که در این عرصه زحمت کشیده اند. آقای فرج پوری به من گفت من در جواب شما حرف هایی زدم چون مجبور بودم و نمی توانستم جواب شاگردانم را بدهم، وگرنه خودم مساله ای نداشتم. شغل آدم ها و اتوریته هایی که ساخته شده زیر علامت سوال رفته است. ما در عرصه های مختلف هنر برای افراد شأن و درجه ای قائل شدیم که افراد به آن شأن و درجه نرسیده اند اما در جزایرشان برای خود مرتبه ای ساخته اند و اطرافیان هم این مرتبه را پذیرفته اند.
● منظور شما این است که آن جایگاه را ندارند؟
بله، آن جایگاه را ندارند چون اتوریته پیدا کردن در هر عرصه ای با سختی هایی همراه است و تعداد محدودی اتوریته می شوند اما در این سالیان فضای فرهنگی ایران طوری جلو رفته که اتوریته های کاذب به وجود آمده است. وقتی در سازمان های مختلف به تمام موسیقیدان ها و هنرمندان استاد خطاب می کنند، نشان دهنده این است که اتوریته به هم خورده است، چون همه که نمی توانند به درجه استادی برسند. علامه دهخدا و علامه قزوینی استاد هستند اما درجه آنها با درجه کسانی که ما آنها را استاد می نامیم قابل مقایسه است؟ اطلاق کلمه استاد به کسی باید در حد او باشد. یعنی این کلمه تعریفی دارد. برای اینکه کرسی استادی در شهری بگیرید باید مراحل متعددی را طی کرده باشید. حالا در اینجا و در حوزه موسیقی مگر می شود تمام دست اندرکاران موسیقی و کسانی که ساز می زنند استاد باشند؟ پس اتوریته کاذب به وجود آمده است و ضررش این است که من که نمی دانم استادی چه معنی دارد شما را استاد خطاب می کنم و سوالاتی می پرسم که در توان پاسخگویی شما نیست اما شما نصفه و نیمه به آن جواب می دهید و مرا راهنمایی نمی کنید که نزد چه استادی بروم تا بتوانم جواب سوالم را بگیرم. طبعاً شاگردها هم ناقص پرورش پیدا می کنند. من در مکتب خانه میرزا عبدالله به هنرجویان اعلام کرده ام که هیچ کس حق ندارد به مدرسانی که آنجا تدریس می کنند، استاد بگوید. ما همه مدرس هستیم. من چند سال پیش کلمه «کامل» را کنار استاد گذاشتم و برخی موزیسین ها را «استاد کامل» نامیدم تا کسانی که واقعاً سال ها در این راه زحمت کشیده اند و مدارج مختلف را طی کرده اند، تکلیف شان با بقیه روشن باشد. اما هر موزیسین خوبی لزوماً استاد نیست. اگر شما را هنرمند خطاب کنند، ارز ش اش بیشتر از آن است که استاد خطاب تان کنند، چون هنرمند خلق می کند و می آفریند. اگر در کلاس به مدرسان استاد نگویند آنها ناراحت می شوند. این مشکلی است که ما را دچار اوهام کرده. این اوهام فقط متعلق به اهل موسیقی نیست و در هنرهای دیگر هم وجود دارد. اما ما باید چه کنیم؟ من وقتی استادان قدیم را به خاطر می آورم و شاگردی خودم مقابل آنها را، ناراحت می شوم و این ناراحتی شخصی نیست. شما در دانشگاه به ترتیب باید مربی، استادیار، دانشیار و استاد باشید تا بعد تبدیل به استاد کامل شوید اما در موسیقی این رده بندی به هم خورده و بلبشویی در معانی به وجود آمده است. مسائلی که من مطرح می کنم دلسوزانه است و برای کوچک کردن دوستان ما نیست. آنها باید با من همفکر شوند تا این اشتباهات را تصحیح کنیم و شرایط عینی و واقعی به هنر بدهیم. بالاخره باید رئالیسمی هم وجود داشته باشد و نمی توان با تخیلات زندگی کرد.
● این واکنش ها نگرش شما را نسبت به فضای موسیقی عوض کرد؟
ابداً. به دلیل اینکه من آگاهانه کار می کنم و برنامه دارم. در ۱۳ ماهی که آمده ام تمام برنامه هایم انجام شده است. هوشیار هستم و با آدم ها مشورت می کنم. شنیدن نظرات دیگران به من کمک می کند تا در برنامه هایم موفق شوم. موفق شدن من، موفق شدن موسیقی است.
آیا شما از مطرح کردن این بحث نتیجه دلخواه خود را گرفتید؟ همان طور که حتماً می دانید بسیاری به مطرح کردن برخی مسائل از سوی شخص شما اعتراض داشتند. آنها گفتند شما سال ها خارج از کشور زندگی کرده اید و با شرایط و فضای موسیقی امروز ایران آشنا نیستید. گفتند آقای لطفی با بحث هایی که مطرح کرد باعث شد دوستان و همکاران قدیم او، دلسرد و ناراحت شوند.
گفته این دوستان محترم است اما باید این گفته ها منطقی باشد. من ۲۴ سال در خارج بوده ام و تریبون ایران را نداشتم. اما چطور می شود که من سال ها در ایران نباشم و شرایط را درک نکنم اما سازم بیرون مرزها زده شده و صدای آن از بیرون مرزها وارد کشور شده باشد؟ وقتی کسی در خارج از کشور زندگی می کند به معنی این نیست که ارتباطش با ایران قطع است. وقتی مرتب با حوادث و مسائل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور در ارتباط هستم، بقیه نمی توانند مدعی شوند که چون من در ایران نبوده ام، آن را نمی شناسم. من شخصاً برای ایرانی که بعد از چندین ماه بازگشت در میان اهل موسیقی می شناسم، متاسفم. ما آرمانی بزرگ را در سال های ۵۰ تا ۶۴ شروع کردیم و چنین بحث هایی اصلاً در آن مطرح نبود. استاد و شاگردی، تفکر و رقابت و دوستی معنی داشت. ما زیر بار هر چیزی می رفتیم. وقتی می فهمیدیم که دوست و همکارمان مشکل دارد همه جمع می شدیم و مشکلات یکدیگر را حل می کردیم. اما من که در آن سال ها چنین آدمی بودم امروز نمی توانم ارتباط سالمی با همکارم برقرار کنم. برای اینکه اتوریته کاذب کار دست همه داده است.
گذشته از اینکه من از سال ۱۳۷۳ مرتب به ایران می آمدم و چنین حرفی از طرف دوستان واکنشی است برای فرار از واقعیت. مساله اصلی برای خیلی از هنرمندان اقتصاد است، اما کار هنرمند این است که دردهای آدمیان را تبدیل به امید برای آینده کند. اما وقتی هنرمند در حالی که درس موسیقی می دهد، در کار خرید و فروش آهن است یا اینکه ساز تقلبی به همکاران خود می فروشد، این انگیزه آلوده می شود. اینها صحبت هایی است که من نمی خواستم مطرح کنم. چنین وضعیتی اسف بار است در حالی که آرمان ما این نبود. من عقیده ندارم که هنرمند باید فقیر باشد اما رفاه او نباید باعث تخریب روح و آرمانش شود. در حالی که این اتفاق به خصوص برای هنرمندان بزرگ ما هم افتاده و تبدیل به سم شده است. تفاوت من با آقای X چیست؟ تفاوت ما این است که او امروز در بانک ۵۰۰ میلیون تومان پول دارد و من ندارم. اما من چه دارم که او ندارد؟ هنرمند هیچ وقت دنبال رشوه نمی رود. من اگر حرفه ام موسیقی است از این راه باید زندگی کنم نه در کار خرید و فروش آپارتمان باشم اما امروز مساله اقتصاد اولویت دارد.
پس با این حساب جایی برای انتقاد وجود ندارد.
چرا. روش وجود دارد. من به شما قول می دهم دو سال دیگر موزیسین های ما خیلی راحت تر نقد را می پذیرند و خود هم انتقاد می کنند. بازار موسیقی ایرانی در یک دهه و شاید دو دهه بلای بزرگی سر اهل موسیقی آورد به دلیل اینکه هیچ موسیقی ای به جز موسیقی ایرانی وجود نداشت و همین امر رفاه فوق العاده ای برای اهل موسیقی به ارمغان آورد. ما در تاریخ ۱۰۰ سال اخیر هیچ دوره ای را سراغ نداریم که وضع موسیقیدانان ایرانی به خوبی این یکی، دو دهه باشد. تاریخ موسیقی گواه است. ما یک موسیقیدان مرفه به نام علی نقی وزیری داشتیم. میرزا حسین قلی، میرزا عبدالله، درویش خان و بقیه بسیار فقیر بودند. ۹۵ درصد موسیقیدانان در این ۱۰۰ سال چنین وضعیتی داشتند. اما موسیقیدان معروف ما امروز صاحب یک خانه فوق العاده در بالاترین نقطه تهران است که به تمام شهر دید دارد، به اضافه یک ویلا در شمال و یک ویلا در کلاردشت و ماشین پاجرو سوار می شود. به ۳۰ شاگرد درس می دهد و ماهی یک میلیون و دویست هزار تومان می گیرد.