تفاوت خوب و بد آدمها در اصل عشق ورزیدن آنهاست. پیرمردی باید دورهای کوتاه را در جهنم سپری میکرد... او با ورود به جهنم از آنچه که در آنجا میدید شگفت زده شد. وسایل مدرن، هوای خوب و خیابانهای پر از درخت و همه جا میزهای پر از غذا به چشم میخورد. اما آدمها در جهنم به شدت گرسنه و لاغر بودند. همه به نظر ترسناک میآمدند و این با وجود آن همه نعمت و امکانات عجیب مینمود. او هنگامیکه سر میز غذا نشست متوجه موضوع شد.
تمام چنگالها ١٨٠ سانتیمتر درازا داشتند و قانون جهنم این بود که هر کس باید غذای خود را با چنگالی که از دسته گرفته است میل کند. کار مشکلی بود با اینکه چنگال از غذا پر میشد اما بر گرداندن آن به دهان تقریبا غیر ممکن بود.
با گذشت زمان پیرمرد دورهی خود را سپری کرد و محکومیتش به آخر رسید و روانهی بهشت شد.
او از دیدن وضعیت بهشت بسیار شگفت زده شد. همه چیز مانند جهنم نو و مدرن بود، حتی چنگالهای غذا خوری ١٨٠ سانتیمتری. تنها تفاوت در آدمها بود. آنها همه سالم و شاداب بودند و همه با شادمانی میخندیدند. او از خود پرسید چطور ممکن است. در بهشت همه چیز مثل جهنم است. پس چرا آدمها تفاوت دارند. حتی قانون غذا خوردن هم مانند جهنم بود.
او پاسخ خود را دریافت... هر کس یک چنگال بلند برداشت، آن را از غذا پر کرد و با آن به شخص مقابل خود غذا داد. آنها داشتند اصل عشق ورزیدن را میآموختند؛ اصلی که ساکنان جهنم از آن بی خبرند.