روز روشن رفت و کمکم
شب ز راه آمد دوباره
باز زنبیلی به دستش
توی آن صدها ستاره
ماه، خود را بین آنها
کرده بود آهسته پنهان
قصد شوخی داشت با شب
آن چراغ گرد و تابان
ناگهان زنبیل شب را
ریخت توی دامن خود
هر ستاره شاد و خندان
بر لباس او گلی شد
ماه هم غلتید و چابک
جست توی دامن شب
هر دو خندیدند و او شد
دکمه پیراهن شب
زهرا وثوقی
روزنامه اطلاعات
دریافت دانستنیها
ثبت
آفتاب من
چاپ
بازگشت
کاربر گرامی، برای ارسال این صفحه به دوستان ، باید ابتدا وارد سایت شوید.