|
|
|
|
|
|
 |
بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری
قصهٔ خواب و بیداری را به خاطر این ننوشتهام که برای تو سرمشقی باشد. قصدم این است که بچههای هموطن خود را بهتر بشناسی و فکر کنی که چارهی درد آنها چیست؟
چند ماهی بود که پدرم بیکار … |
|
|
|
 |
بیتا
این داستان روایتی است از بزرگی روح انسان و اوج تعهد و مقام بالای الهی و انسانی. شهید عبدالرحمن نفیسی رئیس شعبه بانک کشاورزی همدان مرگ سرخ و با عزت را برگزید و در سختترین شرایط … |
|
|
|
 |
هاری پاتر و زندانی آزکابان
از بسیاری جهات این هریپاتر ما، بچهای بود که با سایر بچهها فرق میکرد. مثلاً او از تعطیلات تابستانی مدرسه، بیش از سایر وقتهای دیگر خوشش نمیآمد یا اینکه علاقهٔ بسیار زیادی … |
|
|
|
 |
هاری پاتر و تالار اسرار
اولین بار نبود که سر میز ناشتائی در منزل شماره چهار (ساختمانهای مسکونی خصوصی) داد و قال راه افتاده بود. آقای ورنون دورسلی، صبح بسیار زود با سرو صدا، و فریادی بلندی که از اطاق … |
|
|
|
 |
پسر بچه کوچک
آقا و خانم دورسلی که در منزل شماره چهار در کوی (پریوات درایو) زندگی میکردند از اینکه گفته شود افرادی معمولی و سالماند بخود میبالیدند. آنها، آخرین افرادی بودند که معمولاً … |
|
|
|
 |
آب زندگی
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود. یک پینه دوزی سه تا پسر داشت: حسن قوزی و حسینی کچل و احمدک. پسر بزرگش حسنی دعانویس و معرکهگیر بود، پسر دومی حسینی همه کاره و هیچکاره بود، … |
|
|
|
 |
آفرینگان
تنگ غروب بود، بعد از آنکه آذر سپ موبد چند شعر از اشعار گاتها بالای سر مردهٔ زربانو زمزمه میکرد، لای کتاب را بست و باگامهای سنگین بطرف در کوتاه استودان برگشت و از پلههای جلو … |
|
|
|
 |
افسانه محبت
روزی روزگاری پادشاهی بود و دختری داشت شش هفت ساله.این دختر کنیز و کلفت خیلی داشت، نوکری هم داشت کمی از خودش بزرگتر به نام قوچعلی. وقت غذا اگر دستمال دختر زمین میافتاد، قوچعلی … |
|
|
|
 |
شما چیزی گم نکردین؟
هوا آنقدر تاریک بود که فکر میکردم سقف آسمان آمده پایین. فکر میکردم اگر دستم را دراز کنم، دستم توی سیاهی آسمان گم میشود. همه چیز عوض شده بود. بوتههای لبه جو پر از فشفش مار بود … |
|
|
|
 |
زندان بزرگ
چرا این قصیده را به دکتر محمود افشار اهدا کردم؟
از همنشینی با دکتر افشار که از سه چهارسالگی شروع شد و تا چهارده پانزدهسالگی دوام یافت، بهسوی ادبیات، تاریخ، سیاست، جغرافیا … |
|
|
|
 |
قلعه حیوانات
آقای جونز مالک مزرعه مانر به اندازهای مست بود که شب وقتی در مرغدانی را قفل کرد از یاد برد که منفذ بالای آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش که رقص کنان تاب میخورد … |
|
|
|
 |
باغ آلبالو
صحنه: ملک رانوسکایا ـ پرده اول
یک اتاق، که هنوز اتاق بچهها نامیده میشود. از آن، دری به اتاق آنیا باز میشود. سحرگاه است، آفتاب بهزودی میدمد. ماه مه شروع شده و درختان آلبالو … |
|
|
|
 |
خانه سیاه است
با صدای پای پستچی که شتابزده از راه پلهها بالا میآید از خواب بیدار میشوم. به ساعت نگاهی میاندازم. عددهای دیجیتالی قرمز رنگ. ده و چهل و نه دقیقه. کمی کش و قوس میآیم. اوم... سرحال … |
|
|
|
 |
بوف کور
در زنگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات … |
|
|
|
 |
بنبست
شریف با چشمهای متعجب، دندانهای سفید و محکم و پیشانی کوتاه که موی انبوه سیاهی دورش را گرفته بود، بیستودو سال از عمرش را در مسافرت بسر برده و با چشمهای متعجبتر دندانهای عاریه … |
|
|
|
 |
چاه بابل
چرا اینهمه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی ته گور فرق میکند با تاریکی اتاق؟ ... فرق میکند با تاریکی ته چاه؟ ... فرق میکند با تاریکی ته چاه؟ ... فرق میکند با تاریکی زهدان؟ … |
|
|
|
 |
مجموعه داستانهای کوتاه چخوف
آنتون چخوف، فرزند پاول ویوگنیا چخوف، در ۱۸۶۰ در تاگان روگ، شمال قفقاز، به جهان آمد. پدرش مغازهدار و شیفته آثار هنری بود. همین شیفتگی او را از کار داد و ستد بازداشت و دشواریهای … |
|
|
|
 |
تخته بند تن ...
گوی مدور و زراگندهٔ خورشید، در آسمان خفه و خاکستری تهران، اندک اندک اوج میگرفت و جا میافتاد، کریدور رفته رفته گرمتر میشد و اندکی دم میکرد، کولری کوچک در انتهای راهرو … |
|
|
|
 |
دومرول
روزی روزگاری میان قوم اوغوز پهلوانی بود به نام دومرول دیوانه سر . او را دیوانه میگفتند برای اینکه در کودکی نه گاو نر وحشی را کشته بود و کارهای بزرگ دیگری نیز کرده بود. حالا هم … |
|
|
|
 |
فریدون سه پسر داشت
فریدون سه پسر داشت: ایرج و سلم و تور، که جهان را بین آنان تقسیم کرد. ایران را که بهترین بخش بود به ایرج سپرد. یونان و روم و شام را به سلم داد. و توران زمین را به تور. اما سلم و تور به ایرج … |
|
|
|
 |
گیله مرد
باد هنگامه کرده بود. باد چنگ میانداخت و میخواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی که زجر میکشید، میآمد. غرش باد آوازهای خاموشی … |
|
|
|
 |
گجسته دژ
قصر ماکان بزرگ و محکم دارای سه حصار و هفت بارو بود که از آهک و ساروج ساخته بودند، و در کمرکش کوه نزدیک آسی ویشه جلوی آسمان لاجوردی سر برافراشته بود... . یک روز تنگ عصر که هوا ملایم … |
|
|
|
 |
حاجی آقا
حاجی آقا به عادت معمول، بعد از آن که عصا زنان یک چرخ دور حیاط زد و همه چیز را با تیزبین خود ورانداز کرد و دستورهائی داد و ایرادهائی از اهل خانه گرفت، عبای شتری نازک خودش را از روی … |
|
|
|
 |
پارک ژوراسیک
تاریکی شب جزیرهای کوچک در سواحل آمریکای جنوبی (کاستاریکا) را در خود فرو برده بود. با روشن شدن نورافکنها ناگهان جنگلی انبوه پدیدار شد که عدهای نگهبان در بخشی از آن نگهبانی … |
|
|
|
 |
کتابی که راست میگوید
از سن نه سالگی تنها علاقه شدیدی که داشتهام به مسابقهٔ اتومبیلرانی بوده است. سه سال پیش مجلهای را که اختصاص به این کار داشت بوجود آوردم تا بتوانم در چین محیطی زندگی کنم یعنی … |
|
|
|
 |
خرمگس
آرتور در کتابخانه سمیناری علوم الهی پیزا نشسته بود و تودهای از مواعظ خطی را زیرورو میکرد، یکی از شبهای گرم ژوئن بود، پنجرهها کاملاً باز و کرکرهها برای خنکی هوا بسته … |
|
|
|
 |
خاطرات زندان
من دوباره طی مبارزات دانشجویی به زندان محمدرضا شاه افتادم. نخست برای پنجاه روز (۱۳۵۳-۱۳۵۴) و بار دوم برای یکسال (۱۳۵۴-۱۳۵۵) ... . وی دانشجوی رشته حقوق و ساکن اتاق ۶ بود و دیدگانی آسمانی … |
|
|
|
 |
ماه سیاه کوچولو
شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دروازه هزار تا از بچهها و نوههایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه میگفت: (یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری … |
|
|
|
 |
شازده کوچولو
یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصههای واقعی - که درباره جنگل بک نوشته شده بود - تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را میبلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود: .... تو کتاب … |
|
|
|
 |
مجموعه داستانهای صمد بهرنگ
این مجموعه شامل داستانهای ماهی سیاه کوچولو، اولدوز و کلاغها، اولدوز و عروسک سخنگو، کچل کفترباز، پسرک لبو فروش، سرگذشت دانهٔ برف، پیرزن و جوجه طلاییاش و غیره میباشد. |
|
|
|
 |
راز موی باغبان
(موی) باغبان تنها کسی بود که راز گیاهان رو میدونست.گیاهان هم اون رو بهترین دوست خودشون میدونستن. البته این تنها رازی نبود که مو میدونست چون شما میدونین که هر آدمی برای خودش … |
|
|
|
 |
سرگذشت مرد خسیس
سرگذشت مرد خسیس از کتاب (تمثیلات) نوشته میرزا فتحعلی آخوندزاده و ترجمه میرزا جعفر قراجه داغی است که در سال ۱۲۹۱هجری قمری در (مطبعه طهران) به چاپ رسیده است. |
|
|
|
 |
میهن پرست
سیدنصرالله ولی پس از هفتادوچهار سال زندگی یکنواخت و پیمودن روزی چهار مرتبه کوچه حمام وزیر از خانه به اداره و از اداره به خانه، اولین بار بود که مسافرت به خارجه آن هم هندوستان … |
|
|
|
 |
نون و القلم
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک چوپان بود که یک گله بزغاله داشت و یک کلهٔ کچل، و همیشه هم یک پوست خیک میکشید به کلهاش تا مگسها اذیتش نکنند. از قضای کردگار یک روز آقا … |
|
|
|
 |
پدران آدم
میلیونها قرن از عمر زمین میگذشت و زمین در کوره راهی که بدور خورشید برای خودش پیدا کرده بود میچرخید. ولی طبیعت هنوز از جوش و خروش نیفتاده بود. رگبارهای تند، رعد و برق، طوفان … |
|
|
|
 |
پیتر خرگوشه
روزی روزگاری چهار خرگوش کوچک به نامهای فلوپسی، موپسی، دم پنبهای و پیتر با مادرشان در ساحلی شنی در زیر درخت صنوبر بزرگی زندگی میکردند. یک روز صبح خانم خرگوشه گفت: خوب، بچهها … |
|
|
|
 |
سگ ولگرد
چند دکان نانوائی، قصابی، عطاری، دو قهوه خانه و یک سلمانی که همه آنها برای سد جوع و رفع احتیاجات خیلی ابتدائی زندگی بود تشکیل میدان ورامین را میداد. میدان و آدمهایش زیر خورشید … |
|
|
|
 |
داستان سراسر حادثه
برادر بزرگتر صبح وقتی میخواست سرکارش برود گفت که باید امشب مستأجران را دعوت بکنیم و به رسم قدیمی و همیشگی به آنها شام بدهیم، چون علاوه بر اینکه شب یلدا شبی تاریخی است، این … |
|
|
|
 |
س.گ.ل.ل
دوهزار سال بعد اخلاق، عادات، احساسات و همهٔ وضع زندگی بشر به کلی تغییر کرده بود. آنچه را عقاید و مذاهب مختلف در دوهزار سال پیش به مردم وعده میداد، علوم به صورت عملی درآورده … |
|
|
|
 |
شبهای ورامین
از لای برگهای پاپیتال، فانوسی خیابان سنگفرش را که تا دم در میرفت روشن کرده بود. آب حوض تکان نمیخورد، درختهای تیره فام کهنسال در تاریکی این اول شب ملایم و نمناک بهار بهم پیچیده، … |
|
|
|
 |
تخت ابونصر
سال دوم بود که گروه کاوش (مترو پولیتین میوزیوم شیکاگو) نزدیک شیراز، بالای تپه (تخت ابونصر) کاوشهای علمی میکرد. ولی به غیر از قبرهای تنگ و ترش که اغلب استخوان چندین نفر در آنها … |
|
|
|
 |
داستان خرگوشهای فلوپسی
میگویند کاهو خوردن زیاد خواب میآورد. من هیچ وقت بعد از کاهو خوردن زیاد خوابم نگرفته. هرچند، من که خرگوش نیستم. اما خرگوشهای فلوپسی، اگر زیاد کاهو بخورند. حتماً خوابشن می … |
|
|
|
 |
مردی که نفسش را کشت
میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمههای انداخته، شلوار اتوزده و کفش مشکی براق گامهای مرتب برمیداشت و از یکی از کوچههای طرف سرچشمه بیرون میآمد، … |
|
|
|
 |
عروسک پشت پرده
تعطیلی تابستان شروع شده بود. در دالان لیسه پسرانه لوهاور شاگردان شبانهروزی چمدان به دست، سوت زنان و شادی کنان از مدرسه خارج میشدند. فقط مهرداد کلاهش را بدست گرفته و مانند … |
|
|
|
 |
زمانی که باد بوزد
اولین پرواز ـ لطفاً یک کسی پیداشه به من کمک کنه! آیا کسی صدای منو میشنوه؟ لطفاً یک نفر بداد من برسه! فریادهای ماکس، در هوای تمیز کوهستان فرو میرفت. گلو و ریههایش او را اذیت میکردند. … |
|
|
|
 |
یک شاخه شب بو
از سالها قبل که (خانه تسخیر شد)، بر همه ما، ماجراها گذشت... پارهای از (یک شاخه شببو)، روایاتی از آن ماجراها است... و پارهای دیگر، آن حال و هوا را دور زده است... در: (روزهای آفتابی)، (جاسم)، … |
|
|
|
 |
زنی که مردش را گم کرد
صبح زود در ایستگاه قلهک آژان قد کوتاه صورت سرخی به شوفر اتومبیلی که آنجا ایستاده بود زن بچه بغلی را نشان داد و گفت: این زن میخواسته برود مازندران اینجا آمده، او را به شهر برسانید … |
|
|
|
 |
زنده بگور
از یادداشتهای یک نفر دیوانه ـ نفسم پس میرود، از چشمهایم اشک میریزد، دهانم بدمزه است، سرم گیج میخورد، قلبم گرفته، تنم خسته، کوفته، شل بدون اراده در رختخواب افتادهام. بازوهایم … |
|
|
|
 |
کاوه و ضحاک
داستان کاوه و ضحاک دارای یک رنگ اساطیری با محتوای تاریخی است. موافق اساطیر آریایی که از جمله در اوستا و وداها منعکس «پادشاه - خدای» اساطیری آریایی که اولین کسی است که در جهان واپسین … |
|
|
|
 |
یک روز زندگی پسرک قبطی
سهتی بلند شو باید بیدار شوی پسرم!
صدای آرام و با محبت مادر، بالای سر پسربچهای که خوابیده است، میپیچد، دست نرم مادر شانهٔ گندمگون او را نوازش میدهد.
ـ پاشو پسرم، وقت مدرسهاست!
سهتی … |
|
|
|
|
|
|
|