|
|
|
|
|
|
 |
نمایشنامهٔ کفن سیاه
سید محمدرضا فرزند حاج سید ابوالقاسم کردستانی، ملقب به میرزادهٔ عشقی مدیر هفته نامه سیاسی قرن بیستم شاعر و روزنامهنویس پیشرو و بیباکی بود که مانند بسیاری دیگر از متفکران … |
|
|
|
 |
ناصرالدین شاه آکتور سینما
برای ساختن این فیلم طی نه ماه چهارده بار فیلمنامه نوشته شد که هر یک با دیگری تفاوت دارد. فیلمنامه حاضر آخرین فیلمنامه است که هنوز با فیلم ساخته شده تفاوت دارد. در طی ساخت فیلم … |
|
|
|
 |
مجنون لیلا
ساحل جزیرهای در عراق، روز
آن سو فوج دختران زیبای جزیره به سمت ساحل، لیلی کشان هریک در لباسی رنگارنگ و همه حامل خیمهای سپید و بزرگ و تختی روان بر دوش.
این سو خیل پسران رشید به … |
|
|
|
 |
فضیلت بسمالله
صحرا، روز
عبور دختری سرخپوش به همراه دو گاو از جادهای خاکی با دیدی مسلط از لای شاخههای یک درخت از دور.
مسیح پسر دوازده ساله، لای شاخههای درخت با مشتی کتاب به کش بسته شده در … |
|
|
|
 |
تولد یک پیرزن
خیابان ـ آپارتمان مادر و پسر، روز
در خیابان همه چیز عادی است. عابری به پیرزن گدائی صدقه میدهد. گدا تا عابر از کادر بیرون برود او را دعا میکند. دیوانهای را جوانترها سربهسر … |
|
|
|
 |
شهر قصه
صحنه: جهارسوق شهر قصه با حجرههائی در اطراف
گوینده وارد میشود
گوینده: یکی بود یکی نبود،
اون زمونای قدیم،
زیر گنبد کبود،
میون جنگل سبز، لای درختای قشنگ،
شهر باصفائی بود،
دور … |
|
|
|
 |
مرگ
مهم نیست که مرگ چه وقت و در کجا به سراغ من میآید مهم این است که وقتی میآید، من آنجا نباشم
پرده بالا میرود
کلایمن در رختخوابش خوابیده است. (ساعت ۲ بعد از نیمه شب است. ضربههائی … |
|
|
|
|
|
 |
سقراط مجروح
برتولت برشت (1956 ـ 1898) در داستان کوتاه سقراطِ مجروح دیدگاه و نظرهای همیشگیاش را دنبال میکند: جنگ چیزی جز نوعی کسب و کار در خدمت مصالح عدّهای خاص نیست، قهرمان بودن هم شغلی است مانند … |
|
|
|
 |
پنج نمایشنامه جشنواره کودک و نوجوان
کاکی
صحنه: گندمزار، مترسکی در میان.
من کیام؟ توی این گندمزار چیکار میکنم؟ کی منو آورده اینجا؟ چرا اینجا اومدم؟ من کیام؟
(مترسک بهطرف پرندگان میرود. همه از او میگریزند. … |
|
|
|
 |
سکس و فلسفه
ـ الو مریم. من جان هستم. اگه توی خونه هستی گوشیرو بردار. اگه نیستی، پیغام منو گوش کن. من امروز چهل ساله شدم و تصمیم گرفتم علیه خودم انقلاب کنم. تولدمرو توی خیابون جشن گرفتم. تنهای … |
|
|
|
 |
فیلمنامه سفر قندهار
افغانستان، هنگام کسوف خورشید، (زمان گذشته)
در آسمان ماه مانع از دیدار خورشید است، در زمین برقع مانع از دیدار روی زنان. نفس، برقع از روی خویش بالا میزند. چشمها و گوشوار آبی رنگش … |
|
|
|
 |
فیلمنامه سکوت
روز اول. خانهای کنار آب. صبح.
[دو رختخواب در ایوانی مُشرف به آب پهن است. دستی به فُرمی موزون بر در خانه میکوبد. مادر خورشید از خواب برمیخیزد.
دوباره ضربههای موزون بر در. این بار … |
|
|
|
 |
فیلمنامه نون و گلدون
ریل راهآهن، روز:
مردی با چهرهٔ خشن روی ریل میآید. کلاکتی مکرر وارد کادر شده عناوین فیلم را اعلام میکند. مرد هر لحظه نزدیکتر میشود.
ورودی شهر، لحظهای بعد:
گنبدی در کادر، … |
|
|
|
 |
فیلمنامه خداحافظ سینما
خیابان، روز:
زینال از سفارت فرانسه در ایران بیرون میآید. اوراقی در دست اوست و سوار ماشینش میشود. قبل از آن که راه بیفتد یکی از درون صف جلو میآید و به شیشه میزند. زینال شیشه … |
|
|
|
 |
فیلمنامه گبه
فضاهایی نامعلوم، روز.
گبهای سبز در آب میرود. صدای زوزه گرگی میآید. دختری آبیپوش کوزه بر دوش بر زمینهٔ گبهای آبی، به صدای زوزه گرگی سر میچرخاند و لبخند بر لب میآورد.
چشمه … |
|
|
|
 |
نان و گل
خیابان و تونل، روز.
اتوبوس مسافربری کنار خیابان ایستاده است. پسر سیگارفروش پیاده میشود و پسر گلفروش ”عیسی“ سوار میشود. با چشم از راننده اجازه میگیرد. راننده با علامت سر به … |
|
|
|
 |
نوبت عاشقی
استامبول، قطار، روز.
” گزل“ از قطار پیاده میشود. شاخه گلی به دست دارد. از ایستگاه خارج میشود.
پارک، ادامه.
پیرمرد وارد پارک میشود. قفس خالیاش را در جایی میگذارد و در لای درختان … |
|
|
|
 |
روزی روزگاری
عکاسباشی: آتیه... (آتیه به او نگاه نمیکند.) فراق آخر است. با سلطان به فرنگ میروم بابت آوردن اسباب سینموتوگراف (آتیه چیزی نمیگوید.) جوانی خاطرت هست آتیه؟ همین جا خلوت کرده بودیم. … |
|
|
|
 |
سلام سینما
گفتههای کارگردان (محسن مخملباف) در جمع پنج هزار داوطلب بازیگری در باغ فردوس
کارگردان : امسال صدمین سال تولد سینماست. بهمین مناسبت ما در حال تهیه فیلمی هستیم در باره علاقمندان … |
|
|
|
 |
بایسیکلران
داستان این فیلمنامه، واقعی است و نویسنده در اواخر دهه چهل، طرحی از همین داستان را، در ورزشگاهی واقع در میدان خراسان تهران شاهد بوده است. این واقعه به اشکال دیگر در شهرهای مختلف، … |
|
|
|
 |
سه تابلو
نمای دور از کلبهای چوبی. در زمینه دشتِ سبز. جنگل آنسوتر است. صدای قدقد مرغی که نمیبینیم در کادر. زنی با لباس محلی و لهجهای محلی چنان که هیچ یک از کلمات او را نمیتوان تشخیص داد … |
|
|
|
 |
حوض سلطون
چادر را به سر کشیدم، حسین را بغل کردم و زدم به کوچه. افتخارسادات داشت انگور سوا میکرد. راه را باز کرد بروم تو. گفتم:
«نه شما بفرمائین. من حالا کار دارم.»
هر چه فکرش را کردم، خوبیت نداشت … |
|
|
|
 |
تولد یک پیرزن
خیابان ـ آپارتمان مادر و پسر، روز.
در خیابان همه چیز عادی است. عابری به پیرزن گدایی صدقه میدهد. گدا تا عابر از کادر بیرون برود، او را دعا میکند. دیوانهای را جوانترها سربهسر … |
|
|
|
 |
باغ بلور
لایه، درد زایمان را میشناخت، بار اولش که نبود. دو بار قبلی موقعش که شده بود، تیرهٔ پشتش آرام آرام گرفته بود؛ طوری که انگار قرار نیست اتفاقی بیفتد. آرام و طولانی. بعد رفته رفته … |
|
|
|
 |
مدرسهٔ رجائی
جلوی مدرسه، حیاط مدرسه، روز.
مرد خیر به همراه چند باربر که کارتنهای بزرگی را به دوش دارند، وارد مدرسه میشود. زنگ مدرسه زده میشود. بچهها به حیاط میریزند و صف میبندند. معلمها … |
|
|
|
 |
سیب
برای زهرا و معصومه که سیزده سال دارند اما چون یازده سال در زندان بودهاند، به بچههای دو ساله میمانند. زندانبان آن ها معتقد است ”زندان جزو عمر آدم به حساب نمیآید.“
خانه، کوچه، … |
|
|
|
 |
شاعر زبالهها
خیابانهای تهران، شب:
یک کامیونت حمل زباله در حرکت است و دو رفتگر با پای پیاده، ماشینی را که به آرامی حرکت میکند، همراهی میکنند. یکی از رفتگران کیسههای زبالهها را از جلوی … |
|
|
|
 |
حج
یک خانواده افریقایی (یک پدر، یک مادر، یک پسر، یک دختر) از قبیله قحطیزده خود خداحافظی کرده و به سمت مکه راه میافتند. پدر برای خدا یک پرنده صحرایی زیبا هدیه میبرد، مادر بوریای … |
|
|
|
 |
حورا
فرودگاه، روز:
هواپیمایی بر زمین مینشیند. باربران نوجوان سیاهچرده، با گاریهای خویش آماده یورش به بار مسافرانی هستند که از هواپیما پیاده خواهند شد. مسافران از هواپیما پیاده … |
|
|
|
 |
فضیلت بسم الله
دختر به بالای درخت نگاه میکند.
از دید دختر به بالای درخت: مسیح نیست. دوربین تیلت میکند، دختر سینهٔ گاو را در دست مسیح میدوشد. وقتی کاسه دست مسیح پر میشود آن را بالا میآورد … |
|
|
|
 |
فراموشی
آپارتمانی در یک مجتمع مسکونی، روز:
مردی کور با سن متوسط، از تاریکی اتاقی در آپارتمان مسکونیاش، که در طبقه هفدهم یک برج بلند در وسط تهران قرار دارد، خود را به هال میرساند و … |
|
|
|
 |
حوا
جلوی در خانه حوا، ساعت ده صبح:
درِ خانه حوا، به ضربه پای حسن ـ پسربچه بازیگوش سیاهپوست 9 ساله باز میشود.
حسن: [فریاد میکند.] حوا بیا بریم آیسکریم بخریم، حوا… (صدایی در پاسخ حسن … |
|
|
|
 |
تخته سیاه
جاده خاکی در دل کوهستان، روز:
مردانی که لباس کُردی به تن دارند و تختههای سیاهی را بر دوش میکشند از پیچ جاده کوهستانی پیدا میشوند. از آن میان یکی که از این پس او را «معلم اول» مینامیم، … |
|
|
|
 |
رفت و برگشت
سودی:
”ماهی مرد.
آینه شکست!
شب در گلخونه روبست!
پنجره، از ماه رو گرفت!
سیاه به تن آرد و نشست.“
”شبحکابوس“ آه سیمایی از سرب دارد و تاجی از خار بر سر، به رفتاری آرام و موزون، تشتی زرین را … |
|
|
|
 |
چشم در برابر چشم
یک نیمکت بزرگ با پشتی مجلل، و آن طرف پشتی تختی است ناپیدا، برای استراحت. پرده که باز میشود، صحنه خالی است. چند لحظه بعد، دو پای بزرگ بالای پشتی ظاهر میشود، و بعد صدای یک دهن دره … |
|
|
|
 |
توپ لاستیکی
سن: سالن خانه میرزا محمد خان دالکی وزیر کشور تهران ساعت ده بامداد یک روز اردیبهشت ماه.
اتاق بزرگی است با دیوار و سقف گچی سبز رنگ. حاشیه دور سقف طلائی است. یک جار بزرگ بلور تراش با … |
|
|
|
 |
مرجان، مانی و چند مشکل کوچک
صحنه نیمه روشن. دو صندلی در دوسوی صحنه و مرجان و مانی بر روی آنها. پنج صندلی در وسط صحنه. روی چهار صندلی عابرین نشستهاند. یک صندلی خالیست. پشت سر آنها دیوار سفید و قاب بزرگ پنجرهای … |
|
|
|
 |
کارل مارکس و بازگشت او
من مانیفیست کمونیست را وقتی ۱۷ ساله بودم خواندم. تقریباً مطمئنم که آن را جوانان کمونیست محله کارگری ما به دستم رسانده بودند. خواندن این کتاب روی من تأثیر قطعی گذاشت، زیرا زندگی … |
|
|
|
 |
جراحی روح
داستان سیاهی را برای شما مینویسم. این اجازه را از ناشر گرفتهام تا به خوانندگان بگویم بهتر است آن را نخوانند. حتی خودش قرار گذاشت ـ البته نگفت حتماً ـ که روی جلد بنویسید: ”خواندن … |
|
|
|
 |
سی اسفند سال کبیسه
نمایش میتواند از سالن انتظار و با ترنم قرهنیِ نوازنده، که پسرک عصاکش اوست، آغاز شود. بهتر است پس از چند حرکت آکروباتیک، پسرک کاسهای بگرداند یا بروشورهای … |
|
|
|
 |
اتاق
صحنه:
اتاقی در یک خانه بزرگ. دری در پایین اتاق سمت راست، یک بخاری پایین سمت چپ، یک اجاق گاز و سینک ظرفشویی بالا سمت چپ. پنجرهای در قسمت بالای صحنه. یک میز و تعدادی صندلی در مرکز … |
|
|
|
 |
سگ آندلسی
پیش در آمد
روزی روزگاری
یک بهارخواب در شب
مردی کنار بهارخواب ایستاده و در حال تیز کردن یک تیغ صورت تراشیست. مرد از میان شیشههای پنجره به آسمان نگاه میکند و میبیند که... … |
|
|
|
 |
فاخته دهان دوخته
فاخته دهان دوخته را من بر اساس زندگی محمد فرخی یزدی نوشتهام. بنا بر این اسناد و مدارک گوناگون را از نظر گذراندهام. با اینهمه آنچه باید گفته شود این است که این یک متن نمایشی … |
|
|
|
 |
سوگنامه برای تو
سیا هپوش یک (سین 1)
سیا هپوش دو (سین 2)
سیا هپوش سه (سین ۳)
سیا هپوش چهار (سین 4)
سر خپوش (سین 5)
همه جا تاریک است. در تاریکی صدای تنبک آغاز میشود (دام دادام).
نور که میآید صفی مرد، گل به دست در … |
|
|
|
 |
پرومته در اوین
تاریکی مطلق نور آهستهآهسته بر صحنه میتابد مرد، که بالاتنهاش برهنه است، روی یک صندلی نشسته و زن با سشوار موهای او را خشک میکند.
مرد: تو هم بیا! میگی چیکار کنم؟ این کار من! … |
|
|
|
 |
بازنویسی پرومته در اوین
تاریکی مطلق نور آهستهآهسته بر صحنه میتابد مرد، که بالاتنهاش برهنه است، از گوشه و کنار اتاق اشیاء مورد نیاز زن را گردآوری میکند و آنها را به زن میسپارد که در میانهٔ چشمانداز … |
|
|
|
 |
پروانهای در مشت
زمان: امروز
مکان: جائی در غربت پهناور تبعید.
پیشپرده
در زیر یک تکنور و در کنار سایهروشنهای لرزان آقای پایا که تنپوش رستم پوشیده است، در برابر یک آئینهٔ قدی و بر چارپایهای … |
|
|
|
 |
رستمی دیگر، اسفندیاری دیگر
رستم: ویران شدم ای سرزمین خوف و خرافه، ای زادگاه مرگ.
مرد دیگر ـ رستم ـ برمیخیزد.
ضربه سنج.
اسفندیار: مرگ. مرگ در چشمهای من لانه آرد.
(مکث) من بودم و آغوش رود.
(مکث) گذر موذی آب بود و … |
|
|
|
 |
زوال دروغگوئی
صحنه: کتابخانه یک خانهٔ ییلاقی در ناتینگهام شایر
اشخاص: سیریل و ویویان
سیریل (در حالی که از پنجره تراس به درون میآید): ویویان عزیزم خودت را تما م روز در کتابخانه محبوس نکن. ببین … |
|
|
|
|
|
|
|