● یک: ژانر مفقود شده «مجموعه»
خب، «آشپزباشی» هم روی آنتن رفت با موضوع و قصهای متفاوت در سینما و تلویزیون ایران، اما بسیار آشنا در سینما و تلویزیون جهان. [در آثار دهه چهل و پنجاه سینمای مصر هم میشود لااقل دو سه فیلم با محور قراردادن «آشپزی» چه از لحاظ «مکان» و چه از لحاظ روند آشپزی پیدا کرد، در هالیوود و سینمای اروپا که قضیه به اوایل قرن برمیگردد.] واقعیت این است بعضی اسامی، انتظارهایی را برای مخاطبان ایجاد میکنند. مثل؟ مثل همین اسم که آدم را یاد اسامی ایرانی فیلمهای نورمن ویزدم یا کمدینهای رده B ایتالیایی میاندازد که اکثرشان یک پسوند «باشی» با خود داشتند.
بنابراین وقتی اعلام میشود که کارگردان مجموعه هم محمدرضا هنرمند است که چند کار پر و پیمان کمدی در کارنامهاش دارد و بازیگر اصلی آن آثار هم پرستویی است، مخاطب به این نتیجه میرسد که باید منتظر یک کمدی «بزن بکوب» پر از پرت کردن کیک و ظرف چینی و قاشق و چنگال باشد اما سریال، این انتظار اولیه را نهتنها برآورده نمیکند که به ما میگوید میانه طنز و جدیت، نه در نوسان، که در سردرگمی است و این سردرگمی «متن» بر بازیها هم اثر گذاشته.
در سکانس دست از کار کشیدن کارکنان رستوران در اعتراض به نیامدن آشپزباشی [در واقع اعتراضی «مرد محور» به «زن سالاری» حاصل از صحبتهای تلویزیونی «مینو» علیه شوهرش] بازی «معتمد آریا» یک بازی جدی برای موقعیتی جدی است اما بازی بقیه، در چارچوب رویکردی کمیک است. چرا ما دچار چنین مشکلی هستیم؟
منظورم ما مخاطبان است، وگرنه محتملاً کارگردانی که چه در حوزه سینما و چه در حوزه تلویزیون و هم در حوزه کمدی و هم در حوزه درام کارنامه موفقی دارد که نمیتواند دچار چنین اشتباهی شده باشد آن هم با چنین اکیپ پر و پیمانی از بازیگران حرفهای و یک تیم سه نفره فیلمنامهنویس که توشان اصغر عبداللهی هم هست، میتواند؟
شاید هم مشکل از جای دیگری است؟ شاید «متن» خوب و بموقع جمع و جور نشده؛ شاید هم ...
● دو: طبقه اجتماعی «تعریف نشده»
آیا میشود در مورد مجموعهای که چند قسمتی بیشتر پخش نشده به قضاوت نهایی نشست؟ مسلماً نه! اما میتوان به این نتیجه رسید که این روند، تا اکنوناش چگونه بوده. روند فعلی این مجموعه، شباهتی ندارد با سه تجربه قبلی «هنرمند، پرستویی، معتمد آریا» یعنی «مرد عوضی» [که یک کمدی «بزن بکوب» بود با فیلمنامهای بسیار شسته و رفته]، «عزیزم من کوک نیستم» [فیلمی شبیه کمدیهای نئورئالیستی ایتالیایی با پایانی تلخ و بیشتر درگیر موقعیتهای طنزآلود تا ژانر کمدی] و «زیر تیغ» [درامی شکل گرفته در فاصله سنت و مدرنیته و درباره اجتماع، سرنوشت و انگیزههای انسانی، با بازتابی شدیداً موفق در جامعه ایران]؛ و یک جورهایی انگار قرار است که تلفیق هر سه باشد و نباشد.
شاید مشکل از نگاه من باشد که فکر میکنم «هنرمند» در این مجموعه سعی دارد یک جور «نمایش صابونی» جدید عرضه کند که متأثر است از مجموعههای بودجه B تلویزیون کره جنوبی و شاید هم اسپانیا؛ مجموعههایی که میان لحظات کمیک و روابط درگیر روند درام، در رفت و آمدند و مخاطبان را هم همان وسط، نه حیران، که در وضعیت «کج دار و مریز» نگه میدارند.
میدانم اگر این نوع مجموعهسازی در ایران و برای مخاطبان ایرانی چندان شناخته شده نیست [مگر برای مخاطبان مسنتر که دهه شصت را با تلویزیونی دوکاناله و انبوهی سریال ژاپنی و اسپانیایی سر کردند که نمونههای خیلی ضعیفتر مجموعههای فعلی همین کشورها و البته کرهجنوبیاند] برای محمدرضا هنرمند که همیشه دنبال نوآوری در کارش بوده از «زنگها» گرفته تا «دزد عروسکها» و بعد هم «مرد عوضی» و بعد هم ... شناخته شده است.
هنرمند در «زیر تیغ» نشان داد که مجموعهسازی را به شیوه تلویزیونیاش به خوبی میشناسد و مسلماً هم قصد تکرار تجربه فعلی را نداشت بنابراین به سراغ بخشی از طبقه متوسط به بالا رفت که چارچوب بورژوایی زندگیشان، هم در تعارض با طبقه اجتماعی و شغلیشان هست و هم در جامعه ایران، تا حدی ناشناختهاند.
خب، طبیعتاً پرداختن به زندگی چنین خانوادهای که زندگیشان از راه اشتغال به شغلی که در طبقه زیر متوسط «تعریف» میشود اما درآمدشان، در طبقه بالای متوسط، «تعریف» و «باز تعریف» میشود، میتوانست هم جذاب، هم نو و هم مخاطبپسند باشد با این همه چنین خانوادهای [که لااقل در پنج سال اخیر در مجموعههای تلویزیونی کرهای، به خانوادهای آشنا و کاملاً شناخته شده میان مخاطبان کرهای بدل شده] در ایران، لزوماً نمیتواند صرفاً به اتکا به فضای خانوادگی، مشکلات خانوادگی و ایجاد شبکهای وسیع [اگر این کار تا پایان مجموعه به وقوع بپیوندد] از قصههای فرعی، باعث همذاتپنداری مخاطبان ایرانی با خود شود. چرا؟ شاید به این دلیل واضح که ما در همین بخشهای پخش شده، شاهد «طبقهای تعریف نشده» در کادر تلویزیونهای خود هستیم.
این طبقه را که نمیشود با طبقه نوکیسههای «جامعهای در آستانه مدرنیسم» مقایسه کرد و قابل مقایسه هم با طبقه «بخش خدماتی مدرن» جوامع مدرن هم که نیستند پس ... بازبرگشتیم سر متن، سر فیلمنامه که قاعدتاً باید به دلیل نظارت «هنرمند» و حضور سه نفره اصغر عبداللهی، امیرحسین جهلوست و امیرعباس ترابی، چیز دندانگیری باشد که تا به حال نبوده، از این به بعد را ... نمیدانم!
● سه: پس از موفقیت یک تله تئاتر
ما در «آشپزباشی» با یک خانواده روبهروییم که بچههای بزرگ دارند. زندگی خوبی هم دارند از لحاظ اقتصادی.
آدمهای بدی هم نیستند اما مرد با پخش یک مصاحبه تلویزیونی با زنش ـ به عنوان یک زن موفقـ از لحاظ ذهنی منهدم میشود. مشکل فیلمنامه، در شکلدهی این انهدام نیست ما میفهمیم که با چه جور آدمهایی سر و کار داریم، مشکل اصلی در جذاب سازی این «انهدام» و این «روند» است.
یادمان باشد که پیش از این مجموعه، ما شاهد یک تله تئاتر دنبالهدار با قصهای مشابه بودهایم که نقش مرد را فردوس کاویانی بازی میکرد و در همان چارچوب تله تئاتر، کار جذابی بود با متنی جذاب و البته آن آدم، با شخصیت «اکبر» این فیلم متفاوت بود چون جایگاه اقتصادی و شغلیاش در یک شبه رستوران کوچک تعریف میشد که کارش میانه تحویل «فست فود» یا غذای گرم به مشتریها در نوسان بود یعنی برای مخاطب ایرانی کاملاً آشنا بود و اینجا، حالا، در آشپزباشی ... فقط میتوانم امیدوار باشم که ختم به خیر شود. این مجموعه که ظاهراً ۳۰ قسمتی هم هست به هر حال، به عنوان مخاطبی که کار مشترک «هنرمند، پرستویی، معتمد آریا» را دوست دارد، شکست این مجموعه برایم ناامیدکننده خواهد بود.